تبليغاتX
تراوشات یک ذهن

تراوشات یک ذهن

پیشنهاد بی شرمانه

 

سلام به تمام کسانی که اشتباها" دارن این وبلاگو می خونن و البته دوستان قدیمی . با عرض شرمندگی دسترسی من به اینترنت موقتا" کم شده و به همین دلیل ین وبلاگ مدتیه که به حال کما رفته البته یکنواخت شدن زندگی روزمره و نبود موضوع هم مزید بر علت شده . الان کار ما روزها رفتن سر کار و شبها دیدن فیلم شده . چند شب پیش فیلم پیشنهاد بی شرمانه رو دادم همکاران محترم که از قضا متاهل و سن بالا هستن ببینن و در کمال تعجب مورد توجه قرار گرفت و حاج آقا ... گفتند که مهندس اگه میشه اینو برام رایت کن گفتم صحنه داره یه کم آقا فرمودند در حدی که یارو ... شو در نیاره اوکیه منم با ذهنی کامفیوز شده فیلمو براش زدم ببره خونه !!

در مجموع خیلی امیدوار شدم به این مملکت ای ول حاج آقا ...  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط مجید  | 

مسکن( به فتح میم و کاف )


به احتمال زیاد هستند کسانی که دارن این نوشته رو می خونن و در مورد پیدا کردن خونه و مشکلاتش بسیار با تجربه تر از من هستن . از اونجایی که در دوران دانشجویی تو شهر خودم ور دل بابا ننم بودم ، تابحال تجربیات لازم در مورد سر و کله زدن با بنگاهی جماعت رو نداشتم ولی گویا توفیق دست داد جهت کار به یک شهر دیگه برم و با این بخش از زندگی هم یه مراسم معارفه ای داشته باشم که بخشی از تجربیاتم در این زمینه رو به صورت نکات کلیدی در اختیار دوستان عزیز خصوصا آقایون می ذارم !

نکته اول اینکه هر شهری اقلا 10 تا بنگاه صداقت داره !

نکته دوم اینکه اگر مجرد هستین و دنبال خونه می گردین با سر و وضع به هم ریخته و اصلاح نکرده برین که فکر کنن شما بی خطر محسوب میشین و کسی عمرا بهتون پا نمی ده که خونه رو مکان کنین !

نکته سوم اینکه همیشه یک دانشجوی مجرد بودن بهتر از یک شاغل مجرد بودنه ! نمی دونم چرا ملت ما این اشتباهو می کنن . خودمون دانشجو بودیم می دونیم دنیا دست کیه بابا !

نکته چهارمم باید اضافه کنم اینو یادم رفته بود یکی یه کامپیوتر دارن تو مغازه بعد از تو دفتر برات دنبال مورد می گردن!!!!!

 

پیام بازرگانی : به همکاری یک خانم جوان جهت همراهی با اینجانب در بنگاه های مسکن و بستن قرارداد اجاره در نقش عیال بنده ،  با حقوق و پورسانت عالی در محدوده شهر تهران و حومه نیازمندیم . متقاضیان لطفا کامنت بذارن !

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط مجید  | 

در من ...

در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی، باید آنها را به اتمام برسانم. نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند . برای رسیدن به دوردست ها باید از نزدیکی ها گذشت ، اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست . کریستین بوبن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت   توسط مجید  | 

به خاطر یک مشت ریال!

 

معمولا آدم های احساساتی نسبت به افراد منطقی در زندگی لحظات سخت و پیچیده بیشتری رو تجربه می کنن ولی بدتر از اون احساسی هایی هستن که به زور می خوان منطق و حساب و کتاب رو به زندگی تزریق کنن .

امروز با اولین شرکت محل کارم بعد از 1 ماه 17 روز تسویه حساب کردم برای رفتن به یک شرکت بزرگتر برای موقیت شغلی بهتر و دریافتی بیشتر . واقیت اینه که به محیط خیلی عادت کرده بودم و امروز فهمیدم محیط هم بهم عادت کرده بود و در مجموع بر خلاف ظواهر ، خداحافظی چندان راحتی نبود . ولی منطق میگه کار و اقتصاد نه وفاداری میشناسه نه احساسات در نهایت پوله که حرف اول و آخر رو میزنه . خلاصه اینکه فصل دوم زندگی کاری من داره شروع میشه و نمی دونم کی به فصل سوم می رسیم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت   توسط مجید  | 

شخصیت ها از زاویه ها


سلام!

خوب با توجه به مدت غیبت باید سلام کرد ! گفتند که باید از بلاگفا رفت گفتم خوب می رم . پس یه مدت ننوشتم که بعدا در جای جدید بنویسم . بعد از یک مدت که کمی خنک شدیم و ... گشادی بر ما چیره شد گفتیم کی حال اساس کشی داره ؟!

 

خیلی جالبه اگه سعی کنیم یعنی اینقدر بیکار باشیم که سعی کنیم شخصیت آدم های اطراف رو از روی حرکاتشون تحلیل کنیم نتایج چیزهای متفاوتی با قضاوت عمومی در مورد اون افراد خواهد بود ! ممکنه کسی که در ظاهر خیلی مغرور و بی تفاوته در واقع کسی باشه که از کمبود اعتماد به نفس اصلا جرات نزدیک شدن به کسی رو نداره ، کسی که اسطوره موفقیت محسوب میشه پیش خودش دائم در حال خوردن افسوس گذشته و راه اومده باشه و کسی که بی ادب و بی ملاحظه محسوب میشه تنها گناهش صادق بودن ...

 

و کسی که تو وبلاگش میاد تحلیل شخصیت بقیه رو مینویسه یه مریض اسکیزوفرنی !   

 

 

پی نوشت : خوب ملت برین افطار کنین سرعت بره بالا دیگه !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت   توسط مجید  | 

نصیحت

 

اینجا محیط کارگریه و جای سوسول بازی نیست مهندس !!!

من نمی دونم این جناب ص از ما چی دید که این حرفو روز مصاحبه زد و در حالی که مشخص شد گویا با تغییراتی جزئی قرار نیست ایشون رئیس ما باشن و قراره تو یک بخش دیگه شروع به کار بکنم. همچین وداع سوزناک و نصیحت ناکی رو با تاکید بر اینکه کسی نبود اینا رو به من بگه راه انداخت که کم مونده بود فکر کنم فیلم هندیه بپرم بغلش !

حرفای خوبی زد هرچند که بعد 24 ساعت زیاد چیزی یادم نمونده ولی مفاهیمش تو مایه های حرفایی بود که در قریب به 25 سال اخیر یه چند هزار نفری گفتن بهم .تنها بخش جدیدش این بود که سعی کن 2 تا حرف بشنوی 1 حرف بزنی . ( یعنی زیاد حرف می زنی جوجه !! )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت   توسط مجید  | 

این هفته

 

کلا این هفته هفته جالبی بود . یکی از یاران شفیق ده سال اخیر ( مونیتورم ! ) دچار ایست قلبی شد منم حسابی مزد دستشو دادم به تعمیر کارش گفتم به ارزونترین قیمت درستش کن و به گرون ترین قیمت بفروشش بعدم رفتم یه جدیدشو گرفتم . الان دنیای مجازی رو واید می بینم ! اون مدتی که مونیتور و به تبعش کامپیوتر و در نتیجه اینترنت نداشتم نمیشه گفت بد یا خوب بود ولی کلا جالب بود . یک هفته متفاوت چون اخبار گوش نمی دم ، روزنامه دیگه نمی خونم ، حال کافی نت رفتن هم ندارم ، بی خبری هم عالمی داشت !بگذریم ...

اشتغال هم روش کم شد و خودش اومد سراغمون ! کلا یه مصاحبه رفته بودم و چه مصاحبه ای ، حالا موندم اینا تو شرکتشون مهندس می خواستن یا شومن ؟! چون تا جایی که به من مربوطه بخش تخصصی رو گند زدم ولی عوضش کلی حرف زدیم خندیدیم ! در مجموع شغل خیلی راضی کننده ای نیست ( اصلا یادم نمیاد آخرین باری که از چیزی راضی بودم کی بود ! ) ولی برای کسب تجربه و شروع خوبه ، فعلا همه جا همینه ساعت کاری از کله صحر تا بوق سگ ! تازه فرمودند با تجربه تر که بشی شیفت شب هم داره کارخونه ، منم با صداقت کامل عرض کردم من نخوام با تجربه شم کی رو باید   ببینم ؟!

به هر حال تازه می خواستم بعد از آزمون استخدامی شرکت نفت برم دنبال یه کاری که نتیجه این شد ! والدین محترم که بسیار شاد شدند انگار فکر می کردن ما موندیم رو زمین !

خلاصه آنکه دوران آزادی و شب زنده داری و روز خوابی داره کم کم به پایان می رسه و من دارم به این فکر می کنم که این آیا یک تغییر خوبه ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت   توسط مجید  | 

دیر رسیدن یا هرگز نرسیدن

 

بعد از دو سال دوباره کلاس زبان ثبت نام کردم . جزو برنامه پر کردن اوقات فراغت مهندسین بیکار و بازم طبق معمول دیر کردم و طبق معمول همه دست به دست هم دادن که دیرتر بشه خیابون شلوغ و از همه مهمتر تابلوی ورود ممنوع سر کوچه . دو سال پیش اینجا نبود ! یاد برنامه سپید پوشان نه چندان محبوب جامعه  می افتم : ( دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ! ) بحث دیر رسیدن کلا یه چند وقتیه تو مغزم گیر کرده بله جناب ! اگه مقصد منزل عمه جانتون باشه حرف شما صحیحه ولی در خیلی از موارد وقتی دیر کردی همون بهتر که نرسی  پس با این برهان قاطع تابلو رو هم رد میکنم . درجه دار وظیفه اون ور خیابون وایستاده می دونم قبض ندارن اگرم داشته باشن حال نوشتن ندارن .

 

 

استاد امروز آهنگ fix you  از گروه coldplay  رو می ذاره واقعا ترانه قشنگ و پر معنی داره ، یه کم در مورد آهنگ و گروه توضیح می ده بعد گله می کنه که دست ما بسته است .

می پرسم چرا ؟

میگه باید آهنگی انتخاب کنیم که سبکش راک یا متال نباشه ، خواننده زن نباشه ، در مورد عشق و این چیزا نباشه و ... ،  اینم تازه توش گیتار الکتریک زیاد استفاده می شه !

امروز هرکسی در مورد این گفت که اگه هیچ محدودیتی وجود نداشت به کجا سفر می کرد ، فصل مشترک دیالوگا این بود که همه می خواستن یه سری به لاس وگاس بزنن !

 

پی نوشت : گاهی وقت ها هرگز نرسیدن بسیار بهتر از دیر رسیدن است . همینجا از کلیه کسانی که این منطق من باعث دردسرشون شده پوزش می طلبم ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت   توسط مجید  | 

این روزها

 

این روزها رسانه ملی ! فیلم زیاد نشون میده  : آماتور ، حرفه ای ، خبری ...

جشنواره فیلم های سینمایی از خرداد تا ...

آدم هم زیاد نشون میده

میان حرف می زنن

بعضیا خیلی هم با حرارت حرف میزنن

ولی صداشون رو نمی شنوم

نمی دونم تلویزیون خرابه یا چیز دیگه !

فکرمی کنم باید برن تست بدن همشون

تست ژنتیک ...

جهت تشخیص والد !

 

این روزها ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط مجید  | 

داستان تاریخی

 

وقتی می خوام پامو از خونه بذارم بیرون دلشون می خواد جلومو بگیرن ، ولی خوب فقط دلشون       می خواد . هیچ وقت به خودم زحمت ندادم بهشون بگم : من برای رای و نظر خودمم دیگه حاضر به کتک خوردن نیستم چه برسه به ...

امروز نشستم خونه و اینقدر خبر شنیدم و دیدم که اشباع شدم . برای چی ؟  شاید اگه بعدها بچم ازم پرسید چه خبر بود بتونم براش توضیح بدم ! خدا بیامرزه جرج اورول رو . خودشم شاید ندونه با کتاب قلعه حیواناتش تاریخ چند تا کشورو برای چند سال نوشته !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط مجید  |